أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

327

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) عمّار گفت : به خداى كه همسايگى گرگان و سگان [ 88 ] نزديك من دوست‌تر از همسايگى تو است . اين بگفت و برخاست و از نزد عثمان بيرون آمد . امير المؤمنين عثمان عزم كرد كه عمّار را از مدينه بيرون كند . بنى مخزوم كه اقرباى عمّار بودند به نزد علىّ بن أبيطالب ( ع ) آمدند و گفتند : اى ابو الحسن ، حقّ قرابتى كه ما را با پدر تو ابى طالب هست ، دانسته‌اى و حقوقى كه ثابت گردانيده‌ايم به شرح حاجت ندارد . امروز عثمان كلمه‌اى در حقّ عمّار گفته و حكم كرده كه او را از مدينه بيرون كنند و به ربذه فرستند . نزد تو آمده‌ايم چنان كه تو را معلوم است يك نوبت او را بزد و برنجانيد و گفت آنچه گفت . ما از آن درگذشتيم و بر روى او نياورديم . اكنون ديگر نوبت اين نوع اراده كرده است و در حقّ عمّار چنين حكمى فرمود . تو به دانى كه اگر عمّار را از شهر بيرون كند ، مىترسم كه بر دست ما كارى رود كه هم او پشيمان شود و هم ما شرمنده گرديم . مىدانيم كه اين كار جز بر دست تو اصلاح نپذيرد و جز به زبان تو تدارك نيابد . تو را [ 128 ب ] لطف مىبايد فرمود و به نزد عثمان رفت و كلمهء حقّ به او بگفت تا دست از عمّار بدارد و او را در شهر و خانهء خود بگذارد . و الّا فتنه انگيخته شود كه اصلاح‌پذير نباشد . و السّلام . على ( رضى ) ايشان را سخنهاى نيكو گفت و دلدارى فرمود و گفت : تعجيل مكنيد تا من بروم و اين كار به اصلاح آرم ؛ چه اصلاح كار شما از وجه قرابت و قربت [ 89 ] بر من واجب است . پس ، نزديك امير المؤمنين عثمان شد و گفت : در بعضى از كارها تعجيل مىفرمايى و سخن ناصحان و مشفقان نمىشنوى . پيش از اين ابو ذر را كه از صلحاى مسلمانان و از اجلّهء صحابهء حضرت رسول ( ص ) بود از مدينه بيرون كردى و به ربذه [ 90 ] فرستادى تا در غربت او را وفات رسيد و مسلمانان بر تو انكارى عظيم داشتند . حال مىشنوم كه انديشهء ديگر كرده و فرموده‌اى كه عمّار ياسر را از شهر بيرون كنيد و به مدينه نگذاريد . اين طريق نيكو نيست . از خداى بترس و دست از عمّار بدار و صحابهء رسول خدا ( ص ) را چنين مرنجان .

--> [ ( 88 ) ] ت . م . ل : « گرگان و سگان » حذف شده است . [ ( 89 ) ] چ : غربت . [ ( 90 ) ] ت : بريده .